محمد ابراهيم آيتى

448

تاريخ پيامبر اسلام ( فارسي )

ابن اسحاق روايت مىكند كه : هرگاه رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - مىخواست سفر كند ميان زنان خود قرعه مىزد و هر كدام قرعه به نامش اصابت مىكرد او را با خود همراه مىبرد ، در غزوهء « بنى مصطلق » نيز ميان زنان خود قرعه زد و قرعه به نام عايشه اصابت كرد و او را با خود همراه برد . در سفرهاى رسول خدا قرار بر اين بود كه هرگاه شتر براى سوارى زنى كه همراه بود آماده مىشد زن در ميان كجاوه مىنشست ، آنگاه مردانى مىآمدند و پايين كجاوه را مىگرفتند و آن را بلند مىكردند و بر پشت شتر مىنهادند و ريسمانهاى آن را محكم مىكردند ، سپس مهار شتر را مىگرفتند و به راه مىافتادند . در مراجعت از غزوهء « بنى مصطلق » هنگامى كه رسول خدا نزديك مدينه رسيد ، در منزلى فرود آمد ، و پاسى از شب را در آن منزل گذراند ، سپس بانگ رحيل داده شد و مردم به راه افتادند . عايشه مىگويد : براى حاجتى بيرون رفته بودم و در گردنم گردنبندى از دانه‌هاى قيمتى « ظفار » [ 1 ] بود و بىآن كه توجه كنم ، گردنبندم گسيخته بود و چون به اردوگاه رسيدم به فكر آن افتادم و آن را نيافتم و مردم هم آغاز رفتن كرده بودند ، پس در پى گردنبند به همانجا كه رفته بودم بازگشتم و پس از جستجو آن را يافتم ، در اين ميان مردانى كه شترم را سرپرستى مىكردند آمده بودند و به گمان اين كه من در كجاوه نشسته‌ام آن را بالاى شتر بسته و به راه افتاده بودند و من هنگامى به اردوگاه بازگشتم كه مردم همه رفته بودند و أحدى باقى نمانده بود ، پس خود را به چادر خود پيچيدم و در همانجا دراز كشيدم و يقين داشتم كه وقتى مرا نديدند در جستجوى من برخواهند گشت . عايشه مىگويد : به خدا قسم : در همان حالى كه دراز كشيده بودم « صفوان بن -

--> [ 1 ] - ظفار : شهرى است در يمن ، نزديك صنعاء ( معجم البلدان ، ج 4 ، ص 60 ) . م .